"ش" مثل شیرینی !!! سلام...
یک سلام مجدد با تاخیر نسبتا طولانی...
به درازای 7 ماه !
آدمی زاد همینه...دوست داره هر کاریو به فردا موکول کنه.
فردایی که ممکنه همین فردا باشه یا فردایی که 7 ماه بعد باشه یا فردایی که اصلا در کار نباشه !
منم همینطور تو فکر این وب لاگ بودم و دوست داشتم که به این کلبهء درویشیم برسم ولی خدا وکیلی هر کس تو موقعیت من بود
ممکن بود این تاخیر در کار وب لاگ نوشتنش رخ بده...
مشکلاتی از قبیل سربازی ، دوری از تکنولوژی ، محروم بودن ازاصلی ترین و پایه ترین نیاز ها برای داشتن یک زندگی راحت و nتا دلیل مشابه...
به هر حال همه اینا رو گفتم که بگم من برگشتم...و می خوام اولین مطلبم رو بعد از بیدار شدن از این خواب زمستانی شروع کنم...
پس دوباره میگم ...
سلام...
تا به حال واستون پیش اومده که به صورت کاملا تصادفی زندگی مسیری رو پیش روی شما قرار بده که پیدایش این مسیر، گرد و خاک هایی رو از
آرزویی فراموش شده در تَهِ ذهن خاموشتون پاک کنه و شما حس کنید که ممکنه این راه شما رو به خواستتون برسونه ؟
برخوردتون با این نشانه چطور بوده ؟
تردید ؟ دو دلی ؟ یا شاید هم فکر کردید نشانه هایی رو که دریافت کردید اشتباه بوده و کلاً بیخیال شدید و به زندگی روزمرتون ادامه دادین ؟
یا شاید هم انقدر حواستون به زندگی عادی خودتون بوده که اصلاً نشانه ای رو ندیدید و حس نکردید...
آدم های محتاط معمولا فکر میکنن نشونه رو اشتباه استنباط کردند و سعی می کنن خودشون رو وارد ماجراهای از پیش تعیین نشده نکنن...
بعضی از آدم های محتاط که جرأتشون بیشتر هست دو دل می شن که وارد این راه بشن یا که نه.در واقع دچار یک جنگ فکر درُُُون میشن بین دو ارتش "آره" و "نه"...
ُُبعضی آدم ها هم که اصلا تو این فازها نیستن و سرشون گرم زندگی سوت و کورِ خودشون هست و فارغ از 7 دولت...
این میون فقط آدم های شجاع و ماجرا جو هستن که بدون هیچ شک و دو دلی و ترس پا توی مسیری میگذارن که نشانه های زندگی پیش رویشان گذاشته...
من جزء آدم های محتاط این کرهء خاکی به حساب میآم...ولی آدمی که همیشه سعی کرده به ندای دلش گوش بده...
چند روز پیش حس کردم زندگی مسیری کاملا جدید رو پیش روی من قرار داده...اول ترسیدم...
خواستم بیخیال بشم و فکر کنم اصلا همچین نشونه ای رو ندیدم...ولی در مرحله بعد دچار جنگ درون فکری شدم...
نمی دونم چرا همه "نه"ها به نفع این نشانهء زندگی کنار رفتن.و همینُ من به فال نیک گرفتم...
به ندای دلم گوش دادم...
با افکار بازدارنده ام جنگیدم...
پا در مسیری گذاشتم که زندگی به صورت کاملا اتفاقی پیش پاهام گذاشته بود...
غافلگیر شدم چون حس کردم که این راه منو به چیزی که بهتر از اون آرزویی بود که می خواستم و فکرشو می کردم میرسونه...
همه چیز شیرین شد...
شیرینی این راه انقدر تاثیر گذار بود که حتی اگه مقصد این راه اونجایی نباشه که من در ذهن دارم باز هم از بین نمیره و توی زندگیم میمونه...
نوشته شده توسط kia در تاریخ 15/3/1388 | تعداد نظرات (3)