تو هم کاش آن جا باشی... توی یه راه طولانی...
یه دله کوچیک با وسعتی بیش از دریا...
سرمست از فکر به بودن تو در آن جا...
قدم به قدم...لحظه به لحظه...
فکر به رسیدن...
کم کم میرسم...
آه...آن جا هستم...
تو هم آن جایی ؟
نه...
وسعتی میشم خالی از آب دریا...
نوشته شده توسط kia در تاریخ 23/6/1388 | تعداد نظرات (3)
خالی تر از طبل بعضی وقتا فکر می کنی خیلی چیزا حالیته...
بعضی وقتا دلت به حالِ آدمای اطرافت میسوزه...
بعضی وقتا از نردبوم غرور بالا میری و دنیا رو با همه متعلقاتش از بالا مثه یه نقطه می بینی...
بعضی وقتا فراموش میکنی کی بودی...
بعضی وقتا فکر می کنی که " داری فکر می کنی"...
بعضی وقتا فکر می کنی که کارایی که انجام میدی خیلی مهم هستن...
بعضی وقتا آدما رو یادت میره...
بعضی وقتا سر جای خودت نیستی...
بعضی وقتا فکر میکنی کل دنیا همین محیط کوچیکه که داری توش زندگی می کنی و روزانه باهاش سر وکار داری...
بعضی وقتا چشمات رو می بندی...
بعضی وقتا یه چیزی باعث میشه تلنگری به ذهنه خاموشت بخوره...
و تازه اون وقته که می بینی وقتی داشتی از اون نردبوم عمودی بالا میرفتی بقیه داشتن روی زمین به جلو حرکت می کردن...
هنوز هم دیر نشده...
ولی این رو بدون که همیشه " زود ، دیر می شود "...
نوشته شده توسط kia در تاریخ 28/4/1388 | تعداد نظرات (2)
با خودمون هم آره ؟!! توی این عصر تکنولوژی و دنیای پیشرفته قرن 21ام که دیگه " هیچ کس تنها نیست !!!" ، از همه چیز با ارزش تر و شیرین ترداشتن یه دلِ خوشه که با وجود اون، آدم حتی اگه تنها هم باشه باز هم زندگی واسش معنا و مفهوم داره و هیچ وقت نا امید و خسته و پژمرده نیست.چیزی که این دوره و زمونه حکم کیمیا رو داره و اگه نایاب نباشه لااقل کم یابه....چیزی که دیگه خیلی وقته از یاد همه ما رفته و جاش رو دویدن توی مارپیچ تکراری و فرساینده زندگی گرفته...دویدن واسه پیدا کردن یه راه که به این همه سردرگمی ، خستگی ، کلافگی و تلاش برای رسیدن به خوشبختی پایان بده و ما رو به همه آرزوهامون برسونه و طعم شادیه واقعی رو بهمون بچشونه ولی زهی خیال باطل که این راه هیچ نقطه پایانی و انتهایی نداره و هرچی بدویم بازهم تا ابد راه برای دویدن داریم...
من کی هستم ؟ تو کی هستی ؟ ما ها کی هستیم ؟ جواب : " مخلوطی از آرزوها و خواسته ها از زندگی با مقدار بسیار کمی عنصر تلاش و مقدار زیادی چاشنیه ادعا و افکار زیبا به همراه کتابخانه بزرگی از حرف های دل نشین و دل آزار."...خود واقعیمون رو یادمون رفته...پر شدیم از رسم ها و قوانین "مصنوعی" که از بس در مراحل مختلف سنی زندگیمون توی گوشمون خووندن فکر کردیم که زندگیه واقعی همینه...دیگه دنیای اطرافمون واسمون وقتی نذاشته که به خودمون فکر کنیم که کی بودیم ؟ چی شدیم ؟ و به طبع با این روندی که داریم پیش میریم در آینده چه بر سرمون خواهد اومد ؟ چی می خواییم از زندگی ؟ همون چیزی که توی جامعه عرف شده و همه می پسندن ؟ همون چیزایی که اگه یک نفر علاقه ای به داشتنشون نداشته باشه جزء افراد بی فکر و لاقید جامعه محسوب میشه ؟ همین کلیشه های رایج که آرزوی همه ماهاست و هر روزه می بینیم که هیچ کس با رسیدن به اونها به شادیه واقعی دست پیدا نمی کنه ؟ چی خوشحالمون میکنه؟ با چه چیزهایی خودمون رو شاد میکنیم ؟ اصلا شاد بودن یعنی چی ؟ لابُد میگین توی این دنیا سخت میشه شاد بود...چون تا میآیی واسه چند لحظه خوشحال باشی هزارتا مشغله فکری مربوط و نا مربوط سر و کلشون پیدا میشه و سر منحنی بالارونده شادیت رو به سمت پایین کج میکنه تا کم کم طی چند دقیقه اثری ازاون شادی باقی نمی ذاره...
بیاییم حداقل با خودمون رو راست باشیم...واسه خودمون حفظ ظاهر نکنیم...تنها کسی که می تونه به فریادمون برسه خودمونیم...تنها کسی که خود واقعی و طبیعیمون رو میشناسه ، خودمونیم...بیاییم قوانین و کلیشه هایی رو که سالهای سال هست که به وجود اومده و باعث خَمودی و کسالت و زندگی مصنوعیمون شده بشکنیم...خودمون رو بشناسیم...شادیه واقعیمون رو پیدا کنیم...نترسیم...از سنت شکنی و رفتار بر خلاف کلیشه ها خجالت نکشیم...تنها راه این که آدم دلی خوش داشته باشه و تنها راهی که ما رو به شادیه واقعی میرسونه همینه که از شِکوندن کلیشه ها و سنت های تکراری حاکم بر جامعه نترسیم و خود واقعیمون رو از پس این همه تکرار و مصنوعات ساخت خودمون که مثله یه پوسته همَمون رو در بر گرفته پیدا کنیم...طبیعت خودمون رو پیدا کنیم....
بیاییم حداقل خودمون رو گول نزنیم...
بیاییم خود واقعیمون باشیم...
نوشته شده توسط kia در تاریخ 22/4/1388 | تعداد نظرات (4)