وقفه طولانی سلام...حتما دارین با خودتون می گین که این یارو 2 تا پست داد خسته شد ... نه عزیزان...جبر زمونه باعثه این وقفه شد...از شانس خوب ما سرباز شدیم ! و باز هم از شانس خیلی خیلی خوبم افتادم توی یکی از جزایر جنوبی ایران...یکی از نقاط مرز آبی...جزیره قشم...اسم قشم که میاد ممکنه فکر کنین که خیلی داره بهم خوش میگذره ولی اصلا اینطور نیست...وضعیت پادگان با موقعی که واسه تفریح میرین یه جایی خیلی متفاوته...
پر حرفی نکنم...این همه داستان چیدم که بگم بر میگردم و این نهضت رو ادامه خواهم داد...البته با وقفه های نسبتا طولانی... نوشته شده توسط kia در تاریخ 1387/4/30 | تعداد نظرات (1)
سرعت زمان... حرف های من هنوز ناتمام
تا نگاه می کنی :
وقت رفتن است...
باز هم همان حکایت همیشگی !
پیش از آنکه باخبر شوی...
لحظه عزیمت تو ناگزیر می شود
آی...
ای دریغ و حسرت همیشگی...
ناگهان
چقدر زود
دیر می شود ! نوشته شده توسط kia در تاریخ 1387/3/2 | تعداد نظرات (2)
ادبیاتِ کثیف... آدم بعضی وقتا بعضی از جاها و توی یه موقعیت هایی چیزایی می بینه یا می خونه که تاثیر زیادی روش می ذاره...
ممکنه اصلا اون موقعیت ها هم هیچ تناسبی با اون موضوع نداشته باشه ولی مهم اینه که منظور خودشون رو خوب منتقل می کنن...
یه مثال به ظاهر خنده دار و شاید چندش آور یادگاری ها و نوشته هایی هستن که روی دیوار توالت عمومی ها نوشته می شن!
اگه با اتوبوس مسافرت کرده باشین یا زندگی دانشجویی توی یه شهر غیر از محل سکونتتون رو تجربه کرده باشین احتمالا سر و کارتون به توالت عمومی ها افتاده و احتمالا با این نوشته ها برخورد داشتید...
روی در و دیوار این مکان های عزیز پرِ از تاریخ و اسم اشخاص و شهر های مختلفِ که به عنوان یادگاری نوشته شده.حالا میونه این همه نوشته ها و یادگاری های بی معنی (که حتما برای نویسندگان این نوشته ها پر از معنا و مفهومه )، گاه گاهی یه سری جملات و اشعاری هم گیر میاد که جِدا تاثیر گذاره( البته شاید برای من اینجوریه ).
چند روز پیش روی دیوار یکی از همین تالار های اندیشه !شعری خوندم که واقعا روم تاثیر گذاشت تا جایی که همونجا دفتر تلفنم رو از جیبم در آوردم و نوشتمش ...
نمیدونم شعر ماله کیه چون اصلا اهل شعرو ادبیات نیستم ولی با این که کوتاهه ولی مفهومش رو دوست دارم.شعرِ اینه :
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------زندگی صحنۀ یکتای هنرمندی هاست ، هرکسی نغمه خود خواند و از صحنه رود...
صحنه پیوسته به جاست...
خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد...
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
اون قسمتی که می گه : "صحنه پیوسته به جاست " آدم رو یاد فریادِ فِرِدی مِرکوری (خوانندۀ فقیدِ گروه Queen) می ندازه موقعی که می گه : Show Must Go On !!! نوشته شده توسط kia در تاریخ 1387/2/22 | تعداد نظرات (3)
فریادهای بی صدا... بعضی وقتا هست که آدم دوست داره فریادش رو کسی بشنوه...
یا بهتر بگم " نیاز داره " که فریادش شنیده بشه...
اگه شنیده شد،مشکلی پیش نمیاد...
ولی امان از وقتی که کسی واسه شنیدنِ فریادِ دلت نباشه و فریادت به جایی نرسه...
اون موقس که فریادِ بی صدای دلت تمومه وجودت رو پر می کنه و این فکر همین طور توی ذهنت پرسه می زنه که ای کاش یکی بود که... نوشته شده توسط kia در تاریخ 1387/2/5 | تعداد نظرات (5)
قصه از اینجا شروع شد... سلام...
یکی بود یکی نبود یا به قول فرنگی ها Once Upon A Time...
و غیر از خدای مهربون هم طبق روال برنامه هیچ کسی نبود !
چه جملات آشنایی...
شروع همه قصه ها با این 2 تا جمله بوده و هست و خواهد بود و چون وبلاگ رو یه داستان می دونم و وبلاگ نویسا رو افراد قصه گویی می دونم که واسه ملت قصه می گن اول کار رو
با این 2 جمله شروع می کنم...
پس...
یک بود یکی نبود...
غیر از خدا هیچ کس نبود...
یه پسری بود که دوست داشت حرف بزنه...حرف از دل بزنه ، حرف از عقیده بزنه ، حرف از عشق بزنه ...دوست نداشت که توی قید و بند کلیشه و حرف های معمول بمونه...
اون حرف زدن رو همش حرف زدن از چیزای مهم و بزرگ نمی دونست...دوست داشت بعضی وقت ها هم از چیزای کوچیکی که هیچ کس بهشون توجهی نداره حرف بزنه ...
چون معمولا بعضی مسائل کوچیک مثه یه مرداب ساکت میمونن که کلی عمق دارن ولی عمقشون به چشم نمیاد...
تصمیم گرفت که با بقیه هم این حرف ها رو بگه ...
و شروع کرد...
به نظرم سنگین اومدم ! خودمونی می گم...توی این وبلاگ می خوام عقیده ها و نظرات شخصی خودم رو بگم...
حرف های دلم رو بگم...از چیزایی که دوست دارم حرف بزنم...
پس اگه چیزی به نظرتون مسخره اومد سخت نگیرین...چون آدما نظراتشون با هم متفاوته و حتما از یاد نبردیم که هر نظری هم محترمه !
منو از نظراتتون با اطلاع کنید...البته اگه دوست داشتید... نوشته شده توسط kia در تاریخ 1387/1/28 | تعداد نظرات (5)
|